دلم گرفته بود به آسمان نگاه كردم
تمام شب را نوشتم . . دل تنگ كه شدم گريه كردم
در اوج ناباوری قاصدكی آمد . . .
تا دل واپسی های بيداری را از ميان بردارد ....
چشم هايم را شستم .... نه يك بار .... هزار بار
تا مه و تار بودن چشمم پاك شود
تا شفاف شود
تواين دنيای وارونه ..... نه ..
اصلا نميدونم چه واژه ای رو براش بزارم
كه بهش بياد . . . لايقش باشه
مثل آدما كه اسمهاشون اصلا بهشون نمياد
اونقدر دل تنگيها زياد شده كه همه خدا رو فراموش كرديم
نميدونيم شايد دليل دل تنهامون خدا باشه كه نداريمش !
كه حسش نميكنيم
كه نميدونيم چه لحظه هايی به دادمون رسيده و ما غافل بوديم
نميدونيم وقتی غمگينيم خداست كه يه روزنه ای برامون باز ميكنه
ميخوام تو باشی ..
هميشه باشی بودنت رو حس كنم تا گرم بشم
و احتياج به بنده های خالی از احساست نداشته باشم .